دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
آخرین لحظه   
                        			
زمان زیادی است . در بیمارستان بستری ام .  بهترین اتاق خصوصی . روی بهترین 
تخت..سراسر بدن ام از درد کاملا بی حس شده است . لوله های نازک پلاستیکی از تمام تن ام 
آویزان است . مایع های ،زرد و سفید و قرمز . مایع هایی ، که می روند . می آیند .  درد می 
کشم . دیگر توان ام تمام شده است . می ترسم بگویم . می ترسم از دردی که می کشم اظهار 
.بی طاقتی کنم .  می ترسم فکر کنم .توانی برای فکر کردن ندارم . دردم را زیادتر می کند 
خاطره ها ، حتی دوست داشتنی ترین یادها ، ته مانده ی انرژی ام را می گیرد . لامپ های 
مهتابی سقف ، مانند  تشتی  از شیری سفید و سرد مدام بر سرم می ریزد . توان فرار از این 
همه را ندارم . جسم ام بر توان اندک ام سنگینی می کند . امید اندکی که دائم بر وجودم سنگین 
.تر می شود . آیا می شد روزی امید را تا این حد غیر قابل تحمل ببینم ؟ درد .  درد می کشم 
حتی ناله هم نمی کنم . مرفین می زنند . می روند . می آیند . روپوش به تن های سفید لغزان 
گویی سرگردان اند . موهای  سیاه ، سفید ، رنگی ....پرستاران ، سینه های قاب گرفته را به 
صورت هر که می رسد نشانه می روند . وسر ساعت بر چهره ی پزشکانی که آسوده خمیازه 
می کشند و مرتب تجویز مسکن می کنند  لبخند می زنند .  درد می کشم . گمان می کنم . عرق 
از پیشانی ام می چکد . گمان می کنم . تمام تنم می چکد . قطره قطره از مایع های سفید و 
.قرمز به مایع های زرد می رسم 
.پرستاری می گوید: گرمای فن کوئل ها زیاد نیست؟ پزشک جوابی نمی دهد 
.سرما در وجودم می خزد .گمان می کنم در حال انجمادم و این را هیچ کدام از اینان نمی فهمند 
دستگاه اکسیژن دور سرم چرخ می خورد . درجه اش را تا آخر باز می کنند . حرکاتشان تند 
.تر شده است . سفید ، سیاه ، رنگی ، سیاه ، رنگی ، رنگی ، سیاه ، سفید ، سفید ، سفید 
در حال خفه شدن هستم . چیزی بیش تر از دردی که می کشم . از درون ام بالا می آید . از ته 
.ته سیاهی یا بی رنگی . پلک زدن سخت شده است . مکث های طولانی . نفس های بی رمق 
.رنج های طولانی . آرامش اما ...! داشتم . شاید کمی . گاهی بود . زمانی می خندیدیم 
.نور کم رنگی از پشت پلک ها  تا مغزم فرو می رود . گویی تا انتهای هر چه ممکن ، می تابد 
 پرده های اتاق . نارنجی . مراسم گاوبازی را به یاد می اندازند، با آن نیزه های خونین. شاید 
هم رنگ رژی را که برایم گرفته بودی . یا رنگ پلیوری را که می پوشیدی . اندام ام می 
سوزد . دستهایشان را مانند سنباده های گوشتی بر تن ام می کشند .پرستار بر لب اش لبخند می 
نشیند . وعده ی امشب ! کم کم در ته مغزم فرو می روم . احساسی با من نیست . کسی را نمی 
.بینم . خلسه است یا بی خودی ؟ می ترسم 
اندکی سکوت . صدا ها در هم می پیچد و بعد همه جا ساکت می شود. در سرازیری های 
ساکت فرو می روم.  دکتر ها با اندام خالی ام ور می روند . پرستاران ، نگرانی در چهره 
.هایشان می آید 
.لوله های آویزان رنگی از قفل های تن ام رها می شوند . همه چیز را جمع و جور می کنند 
برهنه در میان چشم های بی تفاوت بر تخت ماند ه ام . آسوده ام که چشمهایت مرا این طورنمی 
...بیند. تو هراسان در خیابان یا میان راه پله های خانه ی کوچک مان اسیر بغض و فریاد ی 
پزشک عرق را از پیشانی پاک می کند . پرستار خسته نباشید چندش آور همیشگی را نثارش 
.می کند. به دنبالش می لغزد بیرون اتاق 
 میان سکوت و بی رنگی ام . ترسیده از این همه التهاب و امید و یاس. در انتظار معجزه شاید 
مانده ام . هنوز درد می کشم . خستگی مفرط از دردی بی کران در وجودم نشسته که خود درد 
.را گم کرده ام 
بهیار و مستخدم بازمانده های زندگی ام را از کف اتاق پاک می کنند . بهیار جعبه شیرینی 
روی میز را با حرص و ترس از قاپیدن بر می دارد . تکه ای بر دهانش می گذارد و رو به 
.مستخدم ، شاید هم وجدانش می گوید: بهم ناهار کم رسید حسابی گشنمه 
مستخدم کمد و کشو های میز را می گردد . حوله ی صورتی را که برایم آورده بودی بر می 
.دارد . دمپایی ها را هم . لیوان و مسواک را  در سطل می اندازد 
کنار پنجره می نشینم . دوان دوان و آشفته به حیاط بیمارستان می آیی . کلاه و شال گردن ات 
را فراموش کرده ای . حرکات بی اراده ات را دنبال می کنم . فراموش کرده ام نخ کش 
.دستکش کاموایی ات را درست کنم . بیرون برف می بارد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی