برجک
سر می خورد سر سره بازی باران و لاستیک این ماشین که هی نی نی چشمان هرزه
کج شده کوله های گردن و مهره ام بس که پیشانی بر شیشه ی ماشین اش گذاشتم
سی و سه بار می پرسد کدام مسیر و سه بار هر پل را دور می زند
گم شده مسیر من میان چهار راه های لیز و میدان های هی دور زدن
تلخ شدم وقاحت بی نجیب ادا های استاد و مالیدن چشمان کرکره دارش میان ما
بور شده زنگوله های شاعر دخترکی میان اعصاب زنگ و خاکشیر
فاتح، خیال برش داشته، کتاب رنگ و رو پریده اش را هدیه پرتاب می کند
شوهرش آپارتمان بالا سرهی می جود ناخن ندامت و خویشتن داری هنرمند بودن
و زن رفیقه ی استاد کرکره ای شده باسن اش را یواشکی زیر مانتوی یک وجبی نازک
کور می شوم کور کور بس که سوخت خاک غبار گرفته ی این آتلیه ی بی نام
دست می چسبانم به میز و لکه های چای را هی ، یک دو سه
حجم بزرگ مثانه ، ترکید میان فرنگی کثیف اداهای امروزی
و بوی آمونیاک ، غلیظ شد آرامش سکوت و شر شر
دست ام چنگ شد میان کیسه ام که وسوسه ی سیگار
تف ، خلط شده میان انگشت ملامت اش اشاره به من که
سرفه سرفه می چینم صدای نفس ها را
می لیسد چشمان چسبناک هرزه ی بقال ، اندوه غلیظ
مردی ردیف سیگارها را شماره می کندو تف های کش دار
زن با نق نق بی خیال بچه ای دنباله اش کش می آید
کور می شوم کور کور از کورمال تاریکی کوچه
پیچک خار دار تاریکی دیوارخانه شده ، دل دل گریه
وبغض فراموشخانه ی خیال تاریکی مغزم ، موش واره سرک می کشد
بوی رنگ ، بوی بوهای رنگی ، رنگ در رنگ نقاشی
اینم ، ترنم صدای اسپری پری روز میان امروز
اعتماد پوچ گوش، پچ پچه های رادیو
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من
باز ساعت خوابیده ،هم بستر هر جایی دیوارها |