دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
دریچه ی تاریک    
                        
مردی در ساختمان روبرو     
هر روز ، هر شب ، ساعت ها     
،می ایستد بی حرفی ، حركتی     
 اتاق  را نگاه     
- اتاق ها پرده ندارند -     
تمام رفت و آمدها     
روزانه و شب بیداری ها را می داند     
نگاه اش نمی كنم     
گاهی لب پنجره که می نشینم     
و پاها به سیاهی شب آویز می شوند     
که آتش سرخی . دودی     
تنها نمود بودن ام     
می بینم اش . ایستاده . آتش سرخی . دودی     
سكوت عمیقی بین ما جاری     
آن جا     
آن قدر که همیشه كه بود - اش طبیعی باشد     
مدت ها گذشته     
روز - صبحی می بینم     
اسباب كشی . رفته . نیست دیگر     
رفته بی هیچ     
 حرفی . حركتی     
عصای سفیدی  .  گوشه ی دیوار     
    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی