دریچه ی تاریک
مردی در ساختمان روبرو
هر روز ، هر شب ، ساعت ها
،می ایستد بی حرفی ، حركتی
اتاق را نگاه
- اتاق ها پرده ندارند -
تمام رفت و آمدها
روزانه و شب بیداری ها را می داند
نگاه اش نمی كنم
گاهی لب پنجره که می نشینم
و پاها به سیاهی شب آویز می شوند
که آتش سرخی . دودی
تنها نمود بودن ام
می بینم اش . ایستاده . آتش سرخی . دودی
سكوت عمیقی بین ما جاری
آن جا
آن قدر که همیشه كه بود - اش طبیعی باشد
مدت ها گذشته
روز - صبحی می بینم
اسباب كشی . رفته . نیست دیگر
رفته بی هیچ
حرفی . حركتی
عصای سفیدی . گوشه ی دیوار
|