داستانی بی نام
.رياست دادگاه نظامی با سرهنگ والا بود
آدمی کم جثه ٬ بی مو ٬ با ريش بزی در صورتی استخوانی و بی احساس که هميشه لبخند محوی
چاشنی نيش های گزنده اش بود .او و دستيارانش که جمعا از پنج نفر تجاوز نمی کردند در شروع و
ختم کردن اين چنين محاکماتی استاد بودند . آنها به اصل موضوع در چند جمله پرداختند ووقت
.دادگاه را بيش از بيست دقيقه نگرفتند
فقط می دانستيم که هر سه همزمان دستگير شده بوديم و هر کداممان را توی يک جیپ انداخته بودند
.و يکراست برده بودند دفتر پادگان
توی دفتر پادگان جز گروهبان رازی کس ديگری نبود . رو به پنجره نشسته بود و پاها را لبه ی هره
.گذاشته بود
هنوز جای لگدی که به پهلو ام خورده بود تير می کشيد . عينک رضا شکسته بود ٬ تکه ای شيشه
صورتش را بريده بود و خون شره کرده بود روی پيراهن . با حميد نگاهی رد و بدل کرديم چيزی
.دستگیرم نشد
.گروهبان رازی آروغ بلند و کشداری زد ٬ پاها را برداشت و ايستاد
.عرق يقه ی پيراهن نظامی اش را خيس کرده بود و بوی تند پياز و عرق توی هوا پيچيده بود
نفس ام داغ بود و پره های بينی ام را می سوزاند . سحر نشده حنان گفته بود : تن ات مثل تنور داغه
علی ٬ نفس آدمو می گيره . و بعد خزيده بود طرف کوزه ،جرعه های آب از کنار لبش سرريز می
شد می ريخت زير گردن و سر می خورد روی سينه و قطره قطره می ريخت در چاله ی ناف و خط
. های کشاله ی ران و محو می شد . توی تاريک روشن سحر شبيه زنان اسطوره ای شده بود
. نه ٬ ديگر آن دختر کولی سياه چرده ی آب فروش نبود توی آغوش تاريکی، می درخشيد
.توی تاريک روشن بی اختيار خودم را قلاب کرده بودم دور بدنش و عميق بویيده بودم اش
. از سوزش صورتم به خودم آمدم
! مرتيکه ی قر .........جوابمو بده -
نشنيده بودم چی پرسيده بود . توی سرم پر از صدای موج و باد بود . از جواب ندادنم مثل جرقه آتش
گرفته بود و با قد کوتاه و خپله اش بالا و پايين می پريد و فحش می داد و می کوبيد توی صورت
.رضا و حميد و من
:گروهبان فرياد کشيد
! لباساتونو در بياريد مادر ج..........ها -
بازویم خورد به شکم سربازی که پشت سرم ايستاده بود . با قنداق اسلحه کوبيد به کتف راست ام که
.پرت شدم روی ميز
تمام لباس ها را که در آورديم ، مثل اين که فاتح شده باشد ٬ نگاه چسبناکی به سرتاپایمان انداخت و
.نيشش باز شد
:چند دست لباس کثيف و پاره پرت کرد طرفمان و فرياد کشيد
! سرباز ! انفرادی -
. . .
زمستان آغاز شده است ٬ و من خود را در نقطه ای می بينم که هيچ مصاحبتی توجه ام را به خود
.جلب نمی کند
زندانيان يکنواخت ٬ حرفهای تکراری شان تمام شده است و مدتی است که سکوت در جمع شان تنها
.صدايی است که شنيده می شود
وضعيت بهداشتی بندها تقريبا يک شکل است . نزديک چهار ماه است که به زندان عمومی منتقل
.شده ام . از رضا و حميد خبری ندارم
.خاطره ی حنان در مغزم چرخ می خورد و هر روز کم رنگ تر می شود
کاهش وزن شديدی پيدا کرده ام . دست راست ام تقريبا از شکل طبيعی خارج شده و راه رفتن ام
.تعريف چندانی ندارد
سلول ام هميشه سرد است ٬ بدون پوششی در کف . دو ماه پيش دچار آنفولانزا شدم و هنوز ريه ام به
.شدت درد می کند . مرتب سرفه می کنم
فقط در ساعت هوا خوری بقيه ی زندانی ها را می بينم . اما حق نزديک شدن و يا ارتباط داشتن با
.هيچ کدامشان را ندارم .فقط بايد راه بروم ٬ يا گاهی بايستم
.نگاهشان می کنم
اوایل که تازه منتقل شده بودم ولع عجيبی به ارتباط پيدا کردن با آن ها داشتم . شنيدن يا گفتن يک
کلمه به دور از چشم و گوش نگهبانان برايم حکم يک پيروزی بود و لذتی عميق را به درون ام
جاری می کرد .اما حالا به بی فايده بودن تمام اشتياق ام پی برده ام . حالا فقط نگاهشان می کنم که
چطور دزدکی سيگار می کشند و مشت های گره کرده شان چه تند و تيز سرگرم رد و بدل کردن
.است
احساس ضعف شديدی می کنم . دهان ام قدرت تکان خوردن ندارد . نمی توانم فکر کنم . از معادله
ها و برنامه هايی که قبلن داشتيم ، به نتيجه ی درستی نمی رسم . ذهن ام تمرکزش را از دست داده و
.پريشان گويی به افکار پريشان تبديل شده است
به دست های نگهبانانی که مدام شيفت شان عوض می شود نگاه می کنم . به حرکت انگشتانشان که
چطور قلاب کمربند می شوند ٬ در گره بند باتوم هايشان جای می گيرند ٬ کنار کلاه های نظامی شان
.جفت می شوند و يقه و موی زندانيان را می کشند
.به پاهايشان نگاه می کنم . ساعت ها . و راه رفتن را ديکته می کنم برای ذهنم تا از ياد نبرد
کف سلول من سيمان سياه است . سياه و سرد با برجستگيهای نوک تيز ٬ گويا سربازی که مامور
.سيمان کردن سلول ها بوده از فرط خستگی زحمت صاف کردن سيمان را به خود نمی داده است
به خستگی سرباز فکر می کنم . دانه های عرق اش را می شمارم .و با عرق اش دانه دانه بر کف
.سيمانی سلول می چکم
پتوی خاکستری کهنه را دورم حلقه می کنم . گوشه اش را به دوش می کشم و کز کرده به ديوار
.تکيه می دهم
. فکر می کنم : حقيقت به تنهايی می توانست وجود مرا به اثبات برساند
من در افکاری که درباره ی خودم ٬ ديگران ٬ انگشت هايشان و کف های سيمانی می پرورانم دایم
.زمزمه می کنم : تا چه حد گمراه شده ام ٬ و اين اصلن مهم نيست
. . .
.هیچ جنبشی نیست. در کوره راه خاکی ِ جاده پیش می رویم
.جیپی که قرار بود ما را بیاورد، به ماموریت فوری اعزام شده بود
پشت وانت ِ حمل غذا جای مناسبی برای نشستن نیست. یکی از مامورها جلوی وانت بار کنار راننده
.نشست
آن ماموری هم که مدام از زندانی ها پول می گرفت و هر چه می خواستند در اختیارشان می
.گذاشت، کمی دورتر از ما نشست
کمرم از سرمای سلول به شدت درد می کند. نمی توانم به مدت طولانی به یک حالت بنشینم. به
.سختی تکان می خورم، و مرتب جا به جا می شوم
.زندانی که روبه رویم نشسته است، ناآشنا است. تا به آن زمان ندیده بودم اش. کلامی حرف نمی زند
برخلاف لاغری مفرط اندام اش با شانه های پهن و گونه های استخوانی و چین بزرگی که در پیشانی
.دارد ، آرام بر کف ِ داغ و لرزان وانت نشسته است، و یک سانت هم جا به جا نمی شود
.نم از هوا می رود. گرمای خشک و باد و خاک از پشته های کنار جاده بلند می شود
.نگهبان سیگاری می گیراند
. تنه لش، پاشو گذاشته رو گاز نمی بینه اَن و گومون قاطی شده -
.بعد با قنداق اسلحه می کوبد کف وانت. راننده دست چپ اش را بیرون می آورد و بلند می کند
،خاک و شن ریزه به صورت مان کوبیده می شود. زندانی ی که رو به رویم مثل سنگ نشسته است
.فقط چشمان اش را کمی تنگ کرده است
نگهبان شال پارچه ای به سر و صورت اش می پیچد. به کنج وانت خم می شوم. سرم را روی زانو
.می گذارم و در خودم گلوله می شوم
چین عمیق پیشانی اش شبیه پدر بود. پدر که حالا زیر خاک بود و خاموش بود و دیگر جرّ و بحث
.شان تا صبح ادامه نداشت
.از پله های زیر زمین بالا آمده بود و زیر لب فحش می داد. چیزی شیبه وز وز
.دمپایی اش را لخ لخ به زمین می کشاند و آرام آرام آستین هایش را بالا می زد
...کنار حوض می نشیند. دستی به آب می کشد و بلند می گوید: استغفرالله ... بسم الله الّرحمن
.رو به رویش نشسته بودم. کنار پاشویه. با نرگس، خاک گلدان های قدیمی را عوض می کردیم
.به ما نگاه نمی کرد. از زیر زمین هم که بالا آمده بود، نگاهی به ما نکرده بود
صدای خش خش ِ جارو از ته حیاط می آمد. مادر برگ های خشک را جارو می کرد و چند دقیقه
یک بار کمرش را راست می کرد و آه می کشید. از دور نگاه اش که می کردی، فقط سیاهی لغزان
.ی می دیدی که آرام به روی برگ ها می لغزد
پیراهن گلدار ِ نرگس با خاک ِ گلدان لک شده بود. موهای سیاه اش را دوگیس بافته بود و بوی لیمو
.ترش از دهان اش بیرون می آمد
از پله ها که بالا می رفت، با نوک دمپایی پاکت سیگارم را از لبه ی سکوی ایوان پرت کرد توی
.حیاط، و باز صدایی شبیه وز وز از دهان اش خارج شد
الله اکبر، الله اکبر ... . همیشه بلند می خواند و کلمات را غلیظ ادا می کرد تا شاید از ایمان اش به -
.ما هم سرایت کند
،مادر دیگر حتا حرف هایش را هم نمی شنید. سینه سوز فرهاد شده بود. با خشمی که از پدر داشت
.بی حس و حال راه می رفت
نرگس پاکت سیگار را آورده بود کنار دست ام روی لبه ی پاشویه گذاشته بود و رفته بود سراغ
.مادر. من مات حرکات مادر به دوردستی که نبود، خیره شده بودم
.ماشین تکان شدیدی خورد و ما هر سه افتادیم کف وانت
. . .
وقتی کلید چراغ را زدم و در تاریکی اتاق که از روشنایی موتور برق ایستگاه ژاندرمری کمی
رنگ می گرفت ، فرو رفتم ، هنوز رادیوی افسر نگهبان روشن بود و اخبار با پارازیت های
.طولانی و زنگدارش از درز در و دیوار کانتینر نفوذ می کرد
سر شب بود و هوا دم کرده و گرم ، با این حال ترجیح دادم در کانتینر بمانم و از جنجالی که دم
.غروب درست شده بود دور باشم
این جا اگر ازبیماری نمیریم ، آرام آرام دچار جنون می شویم ، بیش تر از هر چیزی ، از این می
.ترسم ، هفته ای نیست که جلوی چشممان بچه ها از پا در نیایند ، و کاری از کسی ساخته باشد
رضا از اول غروب بنا کرده بود بهانه گرفتن و یکریز به هر جنبنده ای فحش می داد . عاقبت
بعدازظهر بعد از این که با بچه های آشپزخانه ی ژاندارمری عرق مفصلی خورده بود ، مست و
لایعقل آمد کنار من و شروع کرد چرندیات گفتن ، بعد برای لاشه ی سگی که وسط سیم خاردار لت
و پار شده بود و بوی تعفن گرفته بود ، نیم ساعت کامل گریه کرد و آن قدر زر زر کرد تا نگهبان
.دیده بانی به زور تهدید ما را از کنار سیم خاردارها دور کرد
به محوطه ی اردوگاه نرسیده ، رضا نشست زمین و یک بند استفراغ کرد . بوی ترش استفراغ در
هوا موج می زد . وقتی خون بالا آورد ، ترسیدم . با بچه هایی که از سر و صدای نگهبان بیرون
.ریخته بودند ، بلندش کردیم و تا نزدیک تانکر آب کشیدیم اش
.سوزش وحشتناکی در معده ام حس می کردم و ته گلویم از بغض و خلط و ترشیدگی می سوخت
این جا بیش تر بچه ها از بیماری های گوارشی رنج می برند . درمانگاه و پزشک نداریم . یعنی
اصلن چنین چیزی این جا نیست ، و اگر کسی از شدت بیماری به حال بدی بیفتد ، نگهبانان به خارج
.از اردوگاه انتقال اش می دهند ، بعد هم خبری از او نمی شود
با جایی ارتباط نداریم . هیچ نظارت و بازرسی نیست . درست نمی دانیم در کدام محدوده ی
جغرافیایی هستیم . اطراف مان به شعاع چند کیلومتری بیابان خشک و تپه های شنی است که با کوه
های صخره ای سرخ و کوتاه ، دایره وار محصور شده است . تنها رفت و آمدی که می بینیم از
کوره راه خاکی جاده ای است که از کنار سیم خاردارها می گذرد و نمی دانیم به کجا ادامه پیدا می
.کند
وقت و بی وقت کامیون های باری لکنته از آن عبور می کنند و در پیچ کوه ناپدید می شوند . صدای
.بوق کامیون های باری با بوی گازوئیل ، معجون دلهره آوری درست کرده است
امشب بعد از آن همه ناراحتی که رضا پیش آورد ، آرامش و سکوت غریبی بر پا شده است . صدای
قهقهه ی رضا از کانتینر روبرو بیش تر نگران ام می کند تا خیال ام را راحت . هر چند مدت زیادی
است واژه ها معنای اصلی خودشان را از دست داده اند اما دیگر امیدی به رضا نیست ، این را می
.توانم بفهمم
با زبان به دندان های لق ام می زنم و صدای مادر می پیچد ، بوی شیر جوشیده و نان تازه. روسری
.گلدار را زیر گلویش محکم می کند و لب های گل - بهی اش به خنده ای در ذهن ام جاودانه می شود
وحشت زده و خیس عرق از خواب بیدار می شوم . هنوز صبح نشده است . صدای بلندگوی دیده
بانی که مرتب اخطار می دهد ، با صدای پاهایی که سراسیمه می دوند در گوش ام مثل طبل می
کوبد . نفس ام به شماره افتاده است و پای نیمه سالم ام به کلی خواب رفته است و قدرت حرکت را از
.من گرفته است
لنگ لنگان خودم را به سمت پنجره ی کانتینر می کشم . جز هیاهوی آدم هایی که بی هدف به
اطراف می دوند و نورافکن هایی که میان دود و خاک و آتش ، نور کمی پخش می کنند ، چیزی دیده
.نمی شود
.به سختی خودم را به سمت در کانتینر می کشم و بازش می کنم . باد و خاک به صورت ام می پاشد
.از چهارچوب در می گیرم ، سعی می کنم راست بیاستم ، شاید بتوانم چیزی ببینم میان این آشوب
. . .
از پیچ کوچه که می گذرم ، هیاهوی همسایه ها و دود غلیظی که از خانه مان بلند می شود ، پاهایم
.را سست می کند . یکی از همسایه ها به طرف ام می دود
! علی جان در باز نمی شه -
!شعله ها تا حیاط کشیده شده اند . فریاد می کشم : مادرم ! نرگس
.پیرزنی به سینه اش می کوبد و چیزی می خواند
هجوم می برم طرف آتش . راهی برای وارد شدن پیدا نمی کنم . از در و پنجره ها آتش بیرون می
.زند . صدای جرق جرق سوختن خانه و هوی بادی که میان شعله ها می پیچد
همسایه ها به کنار حیاط می کشندم . دست ها و موی های سر و صورت ام سوخته است . دردی
.احساس نمی کنم . مات شعله ها ، چیزی شبیه ناله از ته گلویم بیرون می آید
.نرگس را گوشه ی حیاط خوابانده اند روی زمین و چادری رویش کشیده اند . گوشه ای افتاده ام
قدرت نفس کشیدن ندارم . ماموران آتش نشانی پدر را از زیرزمین می آورند توی حیاط و کنار
.نرگس می خوابانند
آتش خاموش شده است . تمام خانه سوخته است . کسی نمی پرسد مادرم کجاست . دنبال اش نمی
.گردند . حیرت زده نگاهشان می کنم . می شنوم : پیرزن کار خودش را کرد
.از زیر نرگس خونابه راه افتاده است . روی سنگفرش خیس حیاط جویی رنگی درست کرده است
بوی گوشت زغال شده تا مغزم فرو رفته است . همسایه ها گریه می کنند و به من نگاه می کنند . من
.گریه نمی کنم
.پاهای رضا ورم کرده و سوخته از زیر برزنتی که رویش انداخته اند ، بیرون مانده است
.وانت حرکت می کند و خونابه ای روی خاک به جا مانده است |