دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی
بهاره خلیقی
دوست ات دارم ها ساعت ها گذشته از نیم - شب مردی لخت به پنجره تکیه داد و ته مانده ی هم آغوشی را بر کف کوچه تف کرد عصاره ی کدام دوست ات دارم صبح بر پاشنه ی کفش ام می ماسد
ساعت ها گذشته از نیم - شب مردی لخت به پنجره تکیه داد و ته مانده ی هم آغوشی را بر کف کوچه تف کرد عصاره ی کدام دوست ات دارم صبح بر پاشنه ی کفش ام می ماسد