فرهنگنامه ی روسی
نزديکی های غروب بود که وسايلم را جمع و جور کردم .فرهنگ روسی را زدم زير بغلم و
سوار اتوبوس شدم . دستم روی ميله ی چرب اتوبوس ليز خورد و کاغذهای بيرون زده از کيفم کوبيده شد پشت
سر زنی که شال حرير سر کرده بود . توی فاصله ای که اتوبوس ايستاد سعی کردم مقنعه ی کج شده ام را صاف
کنم .وقتی حرکت کرد دستم به چيزی گير نبود خوردم به پهلو دستيم ٬ عصبانی شد . فرهنگ روسی سنگين تر
از هميشه شده بود. سر خورد ٬ گرفتمش. با عجله جای ميله و فرهنگ را عوض کردم . اتوبوس ايستاد. جمعيت
فشرده تر شد . روی پله ی انتهای اتوبوس نشستم . کيف و فرهنگ توی بغلم . بوی عرق ٬ عطر ٬ موتور
اتوبوس . سرم درد گرفته بود . سعی کردم تلقين نکنم تا حالم بهم نخورد .يکی از پشت سر گفت : "خانوم بيا اين جا
بشين . نشين رو آهن برات خوب نيس ." خجالت کشيدم . کيف و فرهنگ را گرفت تا بنشينم . گفت :" خيلی سنگينه
. نبايد سنگين بلند کنی برات خوب نيس ." منتظر لبخند يا حرفی با حجب و حيا ماند . زدم . حرکت مغازه ها
ماشين ها و تابلوها .چشم ها را بستم و سرم کج شد طرف شيشه .جای صورتم روی شيشه کدر شد .دست کشيدم
به صورتم . چرب بود و کثيف . بوی عرق هم حتمن بود . دست کشيدم به شکمم . بغل دستيم با يه چيزی شبيه
ملامت يا خجالت بکش نگاهم کرد . .. چرا نسبت به اين يکی احساسی ندارم . کاش مهسا بزرگتر می شد بعد...يک
:ساعت توی اتوبوس . کمرم خشک شده بود . با درد زياد کتاب و کيف را دادم دست سرايدار تا ببرد بالا . گفت
خانوم جون زود باشين بايد برم در پار کينگ رو باز کنم آقا مهندس پشت در مونده".گفتم :" برو بالا بذار پشت در"
تا خودم برسم ". طبقه ی چهارم . هنوز پاگرد اول بودم . بوی غليظ عطرش پيچيد . پشت گوشم گفت :" خسته
نباشين ."نفسش فرو رفت توی گوشم .چندشم شد .نگاه های چسبناک و حال و احوالپرسی اش تمامی نداشت.کليد
انداخته بود به در ولی باز نمی کرد . صدای زنش که بلند شد با عجله پريد تو . پشت در بودم . جيغ مهسا با
صدای تلوزيون قاطی شده بود . مسعود آمده بود . کمرم را راست کردم و زنگ زدم . طول کشيد . در را که باز
کرد بدون اين که جواب سلامم را بدهد گفت: "دير کردی." و رفت جلوی تلوزيون نشست . مهسا جيغ ميزد :" بابا بيا
منو بشور" . گفتم : "مگه نميشنوی صداش تا پشت در مياد" . چيزی نگفت . در را که باز کردم اول نق نق کرد بعد
.گريه . گفتم:" ساکت ." فرهنگ روسی جلوی در توالت ولو شده بود . از بوی گند همان جا بالا آوردم . مهسا نديد
"مسعود هم نفهميد .يعنی صدای تلوزيون نگذاشت .اينو به خودم گفتم .پرسيدم :"شام درست کردی؟ "گفت :"کی من ؟
. گفتم :" به مهسا چيزی دادی ؟" گفت:" بيسکوييت خورده ." صورتش را بر نمی گرداند انگار با تلوزيون حرف بزند
. توی آشپزخانه نمی شد راه رفت .....گوشت و پياز و سيب زمينی را چرخ می کردم که مهسا با گوشی تلفن آمد
جلوم ... بايد ترجمه ها برای فردا صبح آماده می شد. گوشی را پاک کردم و کوبيدم سر جاش. نيم نگاهی کرد و
سرش فرو رفت توی روزنامه . تلوزيون همينطور روشن بود . مهسا دفتر نقاشی اش را گذاشت روی ميز و
مداد رنگيها را ولو کرد روی زمين . گفت :" مامان قشنگه ؟ اين تويی ." گفتم :" قشنگه ." صورتش را آورد بالا
يعنی که ببوسم . عصبانی شدم . گفتم :" برو توی اتاقت نقاشی کن ." لب و لوچه اش آويزان شد و قهر کرد . به
زحمت تکان می خوردم . غذا که آماده شد . چيدم روی ميز و رفتم حمام . صداشون می آمد . بی من بد نمی گذشت
. توی آينه حمام زنی بود ۳۳ ساله . خسته . با چشمانی ميشی و شکمی وحشتناک . صدای مهسا قطع نمی شد
تلوزيون هم . سرسام مطلق . ... خستگی ام در نرفت . اين حجم زيادی که پابه پای من بود وجودش را تحميل
می کرد . بی اشتها بودم . يک لقمه بر داشتم و به صفحه ی خاموش تلوزيون خيره شدم . بالاخره خاموش شده
بود . مهسا روی کاناپه بيهوش بود . از توالت بيرون آمد . صورتم چرب نبود . بوی عرق نمی دادم . بلند شدم
.پيچيد توی آشپزخانه . می خواست چايی بريزد . عصبانی نبودم . رفتم کنارش طوری که بويم را احساس کند
"گفت:" چه خبر ." گفتم :" خيلی اذيتم ميکنه . شکمم حسابی بزرگ شده دکتر می گفت تو ماه پنجم غير عاديه
.سونوگرافی نوشت . قند توی دهانش بود و هی اوهوم اهوم ميکرد . عرق دستم روی ميز چکيد . سرد بود
.چقدر بی تفاوت شده بود . پيراهن يقه بازی پوشيده بودم . نمی ديد . دست کشيدم روی دستش . حرکتی نکرد
به قندها چشم دوخته بود . گفتم :" نگرانی ." گفت :" نه چيز مهمی نيست ." موهاش کم پشت شده بود و صورتش
کمی چاق . شکم آورده بود و چشمهای دوست داشتنی اش بی حالت . دست کشيدم روی بازوهاش و صورتم را
نزديک بردم . گفت :" مهسا روی کاناپه خوابش برده ." گفتم :" ديدم ." گفتم :" ترجمه ها رو تا فردا ظهر بايد تحويل
بدم ." چيزی نگفت . بلند شدم . گردنش را بوسيدم صورتش رفت توی يقه ام . يک لحظه بود فقط يک لحظه . بلند
شد رفت . سر جام خشک شده بودم . حوصله ی ترجمه نداشتم . ميز شام را جمع کردم . شستن ظرفها فردا صبح
. مهسا را گذاشته بود توی تختش . چراغ را خاموش کردم . از جلوی آينه ی قدی تند رد شدم . روی تخت به
سمت پنجره دراز کشيده بود . بدم می آمد جلوش لباس در بيارم نمی ديدم . روش طرف ديگر بود . لباس خواب
جديدی خريده بودم . آباژور را روشن کردم و موها را زيباترين مدلی که بلد بودم بستم . کمی عطر را با کرم
.قاطی کردم و ماليدم زير گردنم . بالای سينه هام . آرام خزيدم طرفش . خوابش برده بود . ملافه را کشيدم روش
چرخيدم طرف خودم . شکمم سنگين تر شده بود . دراز کشيدم . گيره ی موها را باز کردم و پرت کردم توی
...تاريکی . چند تا رژ چپ شد و افتاد زمين |