گودال منتظر
بالای پله ها ايستاده بود . روسری ريشه دار بلندی سر کرده بود . از پايين صدای خنده می آمد . مادر بود يا عمه
بزرگ . درست نمی فهميد . هنوز گيج بود . سوزی که از پايين می آمد باعث می شد پاهای لاغرش را بيشتر حس
کند . باد پرده های سالن را تکان می داد . پنجره باز بود . گونه های تکيده اش را در آينه ی قدی نگاه کرد . چهره
ی مهتابی اش ميان روسری سياه بی رنگ تر شده بود . نشست روی کف پوش چوبی . سرد بود . دستانش لرز
ريزی داشت . هنوز صدای خنده می آمد . برگشت . راهرو دراز شده بود . نرده های چوبی را گرفت . به زحمت
بلند شد . آرام به سمت اتاقش رفت . همه چيز مثل هميشه سر جايش بود . اشياء را تار می ديد . دستش را کشيد
.روی ميز تحرير روی کاغذهايی که هميشه پخش و پلا بود . شاخه گلی را که در شيشه حفظ کرده بود برداشت
جايش از غبار خالی ماند . به ديوار نگاه کرد . عکس های روی ديوار را به ياد نمی آورد .انگار اصلا آنها را نمی
شناخت . خاطره ای شده بودند در زمانهای دور که به سختی يادش می آمد . نگاهش قاب ها را شمرد . روزها را
شمرد . عشق و خاکستر را شمرد . گلی را که در دست داشت توی سطل کنار داروها انداخت . روبروی آينه
ايستاد . روسری سياه ريشه دار را از سر برداشت . شيمی درمانی مويی برايش باقی نگذاشته بود . چند با خواسته
بود تارهای باقی مانده از موها را قيچی کند . اما نکرده بود . تارها بلند و مشکی بودند . می گفت : يادگار
روزهای زندگی . وقتی می گفت هيچ احساسی در چهره اش پيدا نمی شد . روسری را به کناری انداخت . روی
...تخت دراز کشيد . از پنجره باد می آمد . ملافه را روی صورتش کشيد . از پايين صدای خنده می آمد |