دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
کلاغ پر  
                        			
.زنگ خراب بود. در زدم . خبری نشد . سنگ برداشتم . کوبيدم 
«داد زد : « كيه؟ چه خبرته؟ 
«گفتم : « باز کن 
«گفت : « کيه ؟ 
«گفتم : « باز کن سهيلا منم 
.از درز پنجره نگاه کرد . موهاش ژوليده بود . چند دقيقه جلوی در راه رفتم .در را باز کرد . موهاش ژوليده نبود 
«گفت: « چطوری؟ 
چشماش پف کرده بود .پرسيدم خواب بودی؟ دستش را کشيد به چشم چپ اش 
«گفت : « نه 
.کيفم را گذاشتم کنار مبل . رفت آشپز خانه 
«گفت : « چند شنبه است 
«گفتم : « چهار شنبه . حالت خوب نيست ؟ 
.جواب نداد . برگشتم طرف مبل. نشستم 
«گفتم : « خوش گذشت 
.آشفته شد . نگفت . ديدم . از آشپز خانه آمد بيرون . لباسها را از لبه ی صندلی برداشت .يکی هم زير من بود 
. دست انداخت کشيدش بيرون . رفت طرف کمد 
«گفتم : « سهيلا 
«گفت : « چی گفتی ؟ 
پرسيدم خوش گذشت ؟ 
.فک اش را بهم فشار داد 
«...گفت: « کثافت آبروم رو برد . هر چی لايق خودش بود بهم گفت 
.نفس نفس می زد و می گفت 
.با خودش می گفت : آخه آدم باشی و انقدر بی معرفت انقدر بی شعور انقدر نامرد 
.آرام نمی شد . پشت سر هم حرف می زد . راه ميرفت . فنجون هارا از کابينت در می آورد و می چيد سر جاش 
.نمی نشست . بلند شدم . شانه هاشو گرفتم . گفتم : بشين. گريه کرد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی