کلاغ پر
.زنگ خراب بود. در زدم . خبری نشد . سنگ برداشتم . کوبيدم
«داد زد : « كيه؟ چه خبرته؟
«گفتم : « باز کن
«گفت : « کيه ؟
«گفتم : « باز کن سهيلا منم
.از درز پنجره نگاه کرد . موهاش ژوليده بود . چند دقيقه جلوی در راه رفتم .در را باز کرد . موهاش ژوليده نبود
«گفت: « چطوری؟
چشماش پف کرده بود .پرسيدم خواب بودی؟ دستش را کشيد به چشم چپ اش
«گفت : « نه
.کيفم را گذاشتم کنار مبل . رفت آشپز خانه
«گفت : « چند شنبه است
«گفتم : « چهار شنبه . حالت خوب نيست ؟
.جواب نداد . برگشتم طرف مبل. نشستم
«گفتم : « خوش گذشت
.آشفته شد . نگفت . ديدم . از آشپز خانه آمد بيرون . لباسها را از لبه ی صندلی برداشت .يکی هم زير من بود
. دست انداخت کشيدش بيرون . رفت طرف کمد
«گفتم : « سهيلا
«گفت : « چی گفتی ؟
پرسيدم خوش گذشت ؟
.فک اش را بهم فشار داد
«...گفت: « کثافت آبروم رو برد . هر چی لايق خودش بود بهم گفت
.نفس نفس می زد و می گفت
.با خودش می گفت : آخه آدم باشی و انقدر بی معرفت انقدر بی شعور انقدر نامرد
.آرام نمی شد . پشت سر هم حرف می زد . راه ميرفت . فنجون هارا از کابينت در می آورد و می چيد سر جاش
.نمی نشست . بلند شدم . شانه هاشو گرفتم . گفتم : بشين. گريه کرد |