بهاره خلیقی
خواب
درست نمی دانم چه زمانی از روز بود و کجا بودم . یک خیابان اصلی با آدم هایی که محو بودند . می دیدم شان
.اما همگی به شکل مات شده ی یک تصویر بودند
آرام و بدون برخورد با من می گذشتند .چیزی مثل جریان دافعه ی آهن ربا اطراف ام جریان داشت . این را خوب
یادم هست . نیروی دافعه را بهتر از هر چیزی اطراف خودم هم حس می کردم و می دیدم .می دیدم چه طور
باعث می شود که آدم ها با فاصله ی سی سانتیمتری از کنارم بگذرند . بدون این که بتوانند نزدیک بشوند یا
برخوردی داشته باشند .انگار از یک شیشه ی چرب به همه چیز نگاه کنی .اما این ماتی فقط مال آدم ها بود.چون
خیابان و مغازه ها را خوب و واضح می دیدم . خیابان خلوت بود . حتا بدون یک ماشین . سمت چپ خیابان بودم و
.جهت ام رو به شمال بود . توی پیاده رو . فقط می دانم از وسط خیابان به سمت پیاده رو می رفتم
از در شیشه ای مغازه ی بزرگی که شبیه به یک فروشگاه خیلی بزرگ بود وارد شدم . همان ابتدای فروشگاه
پیچیدم سمت راست . جایی مجاور در . غرفه ی کوچکی از روسری های رنگی و زیبا . سمت چپ ام و بقیه ی
فروشگاه تار بود و درست نمی دیدم . غرفه ی روسری فقط یک ویترین کوچک هشتاد سانتی بود که دو خانم
فروشنده پشت آن ایستاده بودند .خانم های جوان با روسری های روشن .پشت ویترین ایستادم و شروع
کردم به نگاه کردن اجناس .یکی از فروشنده ها که سمت راست ایستاده بود به حالت اعتراض گفت:چیزی
.می خواستین ؟از لحن گفتارش این طور استنباط کردم که می خواهد بگوید از جلوی ویترین برو کنار
یادم هست برای این که بور نشده باشم گفتم : می تونم این شال ها رو ببینم ؟
یک شال آبی فیروزه ای روشن که دوخت درشتی داشت برداشت و گذاشت روی میز ویترین . از رنگ و جنس
.اش خوش ام نیامد .حالا فقط یک فروشنده پشت ویترین بود .متوجه نشدم کی و چه طور فروشنده ی دوم رفت
.یادم هست اهمیت ندادم
گفتم : رنگ های دیگری هم داره ؟
.یک ردیف شال های رنگی را برداشت گذاشت روی میز
.تلفن زنگ زد : سلام خوبی خوشکلم . من رسیدم
چرخیدم گوشی را گذاشتم کنار تخت ، روی میز . چراغ آباژور روشن مانده بود . خاموش اش کردم و پنجره را
بستم .اتاق سرد شده بود .به باد خنکی که از دریچه ی کولر می آمد فکر کردم .یادم آمد دریچه را چند وقت پیش
بسته ایم . به پرده های تور سالن فکر کردم که باد شسته شوند . پتو راکشیدم تا زیر چانه ام . چشم هایم
...داشت گرم می شد . تورها را امروز خودم بشویم یا
شال ها را یکی یکی باز می کردم و خوب نگاهشان می کردم . فروشنده دیگر اخم نکرده بود و کاری به کارم
نداشت. یک شال سفید که جنس اش از حریر و موهر نازک بود پیدا کردم . آرام بازش کردم . دو طرف شال ریشه
داشت و حاشیه اش پر از شکوفه های زیبا بود . گل هایی شبیه شکوفه ی سیب به رنگ گل بهی روشن . یادم
.هست خیلی لذت بردم از نوازش شال و طرح آن
.گفتم : اینو می خوام لطفن . یادم نیست خریدم اش یا نه . پولی دادم یا نه . و از فروشگاه بیرون آمدم یا نه
شب بود . داخل یک راهروی باریک سیمانی بودم . سمت چپ ام حصار سیمی لوزی لوزی و بوته های شمشاد
بود . راهروی باریکی به عرض نیم متریا هشتاد سانتیمتر . سمت راست ام دیوار برج بلندی بود که من فقط
سیمان خاکستری تیره ی دیوار را خوب می دیدم . کسان دیگری هم بودند . حس می کردم چند زن و
.چند تا بچه دراطراف ام توی راهرو حرکت می کنند و من با آن ها صحبت می کنم اما نمی دیدم شان
.میان اتاق های تودرتویی که با پله های خلوت و خاکستری به هم وصل می شد حرکت می کردیم
عده ی آدم هایی که آن جا بودند زیادتر بود . هیچ کدام شان واضح دیده نمی شدند . با جیغ و فریاد آن ها
و چند بچه ی ترسیده متوجه شدم یک سگ وحشی خطرناک در حال حمله کردن به آن هاست و مرتب سر
.یکی از آن ها را با هر حمله ی خود می کند و نفر بعدی و نفر بعدی
همه ترسیده بودند و فرار می کردند به طرف در . سگ از میان شان به این طرف و ان طرف می دوید و فقط می
.دوید و حمله می کرد . سگ را کمی می دیدم
به طرف در دویدم و بازش کردم . سگ با حمله و پارس وحشیانه ای از در بیرون رفت . در را بستیم و همگی
پشت آن محکم ایستادیم . باز هم نمی دیدم شان . انگار تنها باشم . از سر و صدای صحبت آدم هایی که پشت در
بودند از خواب بیدار شدم . پیراهن خواب سفید بلندی تن ام بود . رب دوشامبر زرشکی زیبایی رویش پوشیده بودم
. موهایم پریشان و بلند بود و در آپارتمان زیبایی در طبقات انتهایی برج تنها زندگی می کردم . سراسیمه رفتم
سمت در و بازش کردم . واحد بغل مشغول بدرقه ی میهمانان اش بود . آن ها را خوب و واضح دیدم . مخصوصن
مرد جوانی که موهای فرفری و پیرامن خاکستری داشت . از سر و صدا معذرت خواستند . در را بستم و برگشتم
.سمت اتاق خواب
صبح شده بود و نور تندی آسمان و اتاق ها را روشن کرده بود . از تنهایی ام تعجب نمی کردم . منتظر
...کسی نبودم کسی را نداشتم . گویی سال هاست که این طور بوده ام
به سمت بالکن اتاق خواب رفتم . ارتفاع زیاد بود و نرده ی بالکن کوتاه . باد می آمد و آفتاب نبود . هوا ابری
روشن بود که بوی باران را با خود داشت . یادم نیست دنبال چه می گشتم . برای چه چیزی آن جا رفته بودم با آن
.لباس و موهای بلند که در باد پریشان و سبک بود
کف ایوان نیم خیز نشستم و سبد بزرگی را که وارونه روی گونی برنجی گذاشته بودم برداشتم . باد تند شده بود یا
ارتفاع زیاد ساختمان باعث شده بود این طور فکر کنم . به گونی پهن شده ی برنج دست کشیدم . ناگهان جوجه های
یکروزه ای را دیدم که در روی گونی بی حال و در حال مرگ جیک جیک نمی کنند . هول کردم . یادم آمد که باید
یک روز آن ها را آورده باشم اما چرا این جا فراموش شان کردم . از تشنگی و گشنگی بی حال بودند . یکی یکی
آن ها را در دست می گرفتم .بیشترشان سریع می مردند یا تکه می شدند .بعضی پرت شدند پایین .خیلی
ناراحت بودم .یک در جعبه ی شیرینی پیدا کردم و جوجه های زنده را درون اش گذاشتم .به اتاق برگشتم با
جعبه ای که در دست ام بود . ناگهان سمت چپ اتاق ام توالت فرنگی بزرگی پدیدار شد . دهان باز کرد و
تمام لوله ی گشاد فاضلاب اش مثل موج های دریا سیاه و ترسناک بود .ترسیدم .جعبه ام پر از آب شده بود و
جوجه ها در حال خفه شدن بودند .سریع آب را خالی کردم .نگاهشان کردم .زنده ماندند . فقط چهار یا پنج تا بودند
قفس کوچک خالی قدیمی رادر ذهن ام دیدم . برگشتم تا از گوشه ی اتاقکی انبار مانند بردارم اش
. یادم نیست دیگر چه کردم برداشتم یا نه
دست هایم خالی بود و تشویش نداشتم .با همان لباس تمام طول روز را می گشتم میان اتاق .یادم نیست
.کارهایریزی که انجام می دادم را نمی دیدم
.به سمت توالت رفتم . توالت شیک و تمیز و بزرگ بود . از وارد شدن به آن هراس داشتم
.یادم هست چیزی نمی خوردم و بی خیال و فارغ بود ذهن ام
.تلفن زنگ زد : مادرم ... یک ربع کامل
خواب از سرم پریده بود . با وجود پرده های کلفت اتاق خواب نور همه جا را روشن کرده بود . سرم درد می کرد
روی تخت در حال و هوای خواب هایم بودم . به گودی خالی روی بالش ات دست کشیدم . به سختی بلند شدم
.ایستادم . هنوز هم در نگاه ام تاب می خورد آن شال سفید با شکوفه های گل بهی |