دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
منطقه ی صفر   
                        			
.شکار با پای خودش آمده بود 
.شهره می خندید و من رگه های خونی روی سنگفرش باغ را می شمردم 
چراغ های باغ خاموش بود . صندلی های سفید دور میزهای گرد و رومیزی های گیپور ، بی نظم 
.گذاشته شده بودند 
ضیافت عمه جان پایان نداشت . هر شب همین اوضاع تکرار می شد و شکار با پای خودش می
 آمد و من هر شب رگه های خونی روی سنگفرش باغ را می شمردم 
عمه جان ناخن های مصنوعی اش را می جوید و عماد با پیر دختری که تازه دوست شده بود 
.سرگرم عشق بازی بود 
روی پله ی اول نشسته بودم و دگمه های کنده شده ی روپوش کار عماد را جمع می کردم و می 
.ریختم توی گیلاسی که دست ام بود  
شهره تیغ را به دست چپ اش داد . مرواریدهای لباس اش سرخ و سیاه شده بودند و روی دامن 
.اش خون دلمه بسته بود . مکثی کرد و رگ دست راست را نشانه گرفت 
.عمه جان به پوست شکار دست می کشید و رطوبت دهان اش را می بویید 
.صدای نفس نفس زدن های عماد فضای باغ را پر کرده بود 
زیور با سینیی پر از بشقاب های حلوا و گل های بهار نارنج از عمارت خارج شد . از کنار عمه 
.جان گذشت . نزدیک شهره که رسید ، خم شد و از خون دلمه بسته به لب هایش مالید 
.بوی خون ، بهار نارنج و نفس های عماد مثل شب های قبل عمه را نشئه کرده بود 
زیور در حالی که آوازی محلی را با صدای زنانه ی کشداری می خواند و با هر قدمی که برمی 
.داشت ، نگاهی به سینه هایش می انداخت از در باغ خارج شد 
.صدای ناله ی در و لولاهای زنگ زده در فضا پیچید 
عمه جان فراموش کرده بود دستبندش را به همراه زیور بفرستد تا راه را گم نکند . تا انتهای پله ها 
با نگاهی نگران به دنبال زیور رفت و بعد از مکثی کوتاه برگشت و روی صندلی عاج دارش 
.میان ایوان عمارت نشست 
عماد نیمه برهنه و خسته روی ایوان آمد . خمیازه ای کشید . ساعت اش را پرت کرد میان تاریکی 
.باغ ، بطری را سر کشید و کنار اولین ستون پهن شد روی زمین 
.- دیگه لذتی برام نداره ، خسته شدم ، باید یه جوری تموم بشه 
عمه جان بدون این که سرش را برگرداند طرف عماد ، دست دیگرش را هم روی عصای عتیقه 
!اش گذاشت و بلند و شمرده گفت : ساکت شو ! تو همیشه دنبال همین بودی . یادت رفته 
معشوقه ی عماد از طبقه ی بالا خم شده بود و در حالی که موهای قرمزش مثل شنلی کوچک از 
.دور سر گردش آویزان شده بود ، سعی می کرد آب دهان اش را روی سر عمه جان بریزد 
ساعت دیواری سی و سه بار نواخت و همه را به سکوت وادار کرد . برای  چند ثانیه همه چیز 
.ایستاد و دوباره شروع شد . این روال کار نواختن ساعت بود 
.عمه جان به لباس شب تور دوزی مشکی اش دست کشید 
. باید آماده شویم . مهمان ها به زودی می رسند - 
.بعد رو کرد به من : برو به شهره کمک کن 
،گیلاس را روی پله گذاشتم . کفش هایم را از پایم بیرون آوردم و لی لی کنان رفتم طرف شهره 
هنوز مشغول نشانه رفتن بود . هیچ شبی از این جلوتر نرفته بود . هر شب خون رگ دست چپ 
بند می آمد و او در حالی که مشغول نشانه رفتن رگ دست راست بود فرصت اش تمام می شد و 
.دوباره باید آغاز می کرد 
کلافه تیغ را به دست ام داد و بدون این که نگاه ام کند ، لباس عروسی را از تن اش بیرون آورد و 
رفت طرف حوض کوچکی که به سفارش عمه جان در وسط باغ ساخته شده بود و در تاریکی باغ 
ناپدید شد . از تعقیب اش پشیمان شدم . یکی از رومیزی ها را برداشتم و بر سرم کشیدم . بعد هو 
.هو کنان دویدم طرف عماد 
.قهقهه ی عماد مثل هر شب کشدار و آرام بود . خودش را به ستون می مالید و ناله می کرد 
.التماس کرد لباسی برایش ببرم . رومیزی را که روی سرم کشیده بودم ، به طرف اش پرت کردم 
.شب های پیش هم نتوانسته بود چیزی بپوشد 
صدای باز شدن در باغ پیچید و زیور دوان دوان در حالی که یک دستمال را دو دستی گرفته بود 
.آمد روی ایوان 
.سعی کردم امشب بتوانم ببینم چه چیزی درون دستمال است 
.ساعت پنجاه و یک صبح است 
.رایحه ی قهوه و صدای ورق زدن روزنامه از سرسرا می آمد 
عماد و عمه جان پشت میز نشسته بودند و چیزی نمی خوردند . آلخاندرو دستمال قرمز ریشه 
داری به دور سرش بسته بود و برای عمه جان قهوه وافسنطین می ریخت . این اسم را عمه جان 
الله بختی رویش گذاشته بود . آلخاندرو کاملن آگاه بود که سرنوشت واقعی اش در نوازش های عمه 
.نهفته است و این سرنوشت را با کاهلی و سستی دنبال می کرد 
بدون این که توجه کسی را جلب کنم با نوک پنجه ی پا از سرسرا گذشتم . زیور گوشه ی کتاب 
های درسی چمباتمه زده بود و مرا به پرستش حافظ و فردوسی دعوت می کرد . معتقد بود کشف 
الرموز تورات و دشواری دستگاه اقلیدسی و این که قدرت تخیل اش از او فیلسوفی توانمند خواهد 
ساخت که در او چیزی به جز سربازی که جنگ هایش را در دیگر کشورها کرده و اکنون مجسمه 
.ای بشود برنزی و نام اش را به یک خیابان و میدان بدهند ، خواهند دید 
سلاخ بود و در کشتارگاه کار می کرد . با این حال به ترجمه ی تراژدی بزرگ یونان پرداخته بود 
و تنها خودش می دانست تا چه حد موفق شده است . سینی سبزی را به کناری هل داد و دست های 
همیشه خونی اش را با فرش ابریشمی پاک کرد . بعد مثل این که سال ها دنبال چیزی می گشته و 
.حالا آن چیز را جلوی رویش دیده باشد ، چشم هایش را گشاد کرد و بدون حرفی نگاه ام کرد 
تنهایی مرا به درون خود می کشید و این اغتشاشی که زندگی می نامیدیم وادارم کرده بود که در 
.خانه ی بدنامی گم شوم 
از قفسه ی کتاب های قدیمی که خاک چندین ساله ، نوشته ها و مشخصات جلدشان را پوشانده بود 
، کتابی بیرون کشیدم ، و بدون این که نگاه اش کنم راهی سرسرای سیاه و کابوس آور دیگری 
.شدم . از پلکان های شیبدار و گیج کننده ، بالا و پایین رفتم 
عماد که خودش را نقاش چیره دستی می نامید و مرتب قلم مو ها را با روپوش کار آبی رنگ اش 
پاک می کرد ، صدایم کرد . پشت سه پایه ی بلندی ایستاده بود و روی تخته جوب بزرگی کار می 
.کرد 
.گفتم : ببینم 
.لبخند مرموزی زد و به صندلی چوبی بزرگ اشاره کرد . نشستم 
ظرف شیشه ای بزرگی پر از چشم های آبی را روی میز گذاشته بود . نمی دانم چند وقت به 
.ظرف خیره مانده بودم که صدایم کرد 
! می خواهی با هم والس برقصیم - 
جوابی ندادم . تشکچه ی کوچکی را روی زمین انداخت ، از کلکسیون اجدادی اش شمشیری 
بیرون کشید و روبروی تشکچه درست رو به جهت جنوب بر زمین گذاشت . نور رگه رگه ی 
آفتاب ظهر از میان کرکره های چوبی پنجره ، کف اتاق را راه راه کرده بود ، و غبار اتاق میان 
.نور راه راه شنا می کرد 
کتاب را از دست ام گرفت و روی تشکچه درست روبروی من نشست . جلد ابریشمی کتاب را 
!نوازش کرد و میان سینه اش تنگ به آغوش کشید . به زمزمه گفت : دایره المعارف چینی 
پرسیدم : نقاشی نمی کشی ؟ بدون این که چشمان اش را باز کند ، گفت : کلمات سمبل هایی از 
خاطرات مشترک اند . انبان خاطرات فراموش شده . نقاشان برای فراموشی می کشند 
خاموش و بی حرکت نگاه اش می کردم . حالت تهوع از پوست شکم به صورت ام موج برمی 
.داشت . نای بلند شدن از پاهایم رفته بود . نمی توانستم به رنگ نارنجی دیوارها نگاه کنم 
.به دودی که از ظرف عود بلند می شد اشاره کرد 
 من دیگران ام . با این همه ، تقدیر، نوعی قهرمان در اختیار من گذاشت که مایه ی تاسف هر - 
.دوی ماست . شاید این اولین بار است که نام اش را می شنوی : عماد 
در نگاه اش آشنایی چند دقیقه پیش را نمی دیدم . رنگ چشم هایش آبی شده بود و ترسی غریب را 
روانه ی من می کرد . آلخاندرو بی صدا وارد شد . فقط صدای خش خش تور پیراهن سفیدی که 
دست اش بود از او بلند می شد . بدون این که به حضورم توجه بکند ، به سمت عماد کشیده شد و 
.در یک لحظه آن دو را چون ماری پیچیده به هم دیدم . گویی زمان یک تکه برش داده شده بود 
اندام هیچ کدامشان را نمی شد تشخیص داد . کتاب که تا چند لحظه پیش در آغوش عماد بود ، به 
کناری افتاده بود . می خواستم کتاب را که چندان اهمیتی هم برایم نداشت بردارم و از آن جا 
بیرون بروم . عماد دست دراز کرد و زودتر از این که من به آن برسم کتاب را از روی زمین 
برداشت . شهره با موهای آشفته و تنی عرق کرده از آغوش عماد جدا شد . گیج و سست ، رو به 
نور راه راه کرکره ایستاد . تمام تن اش از نوارهای نور پر شده بود و دانه های عرق چون دانه 
.هاب الماس در گودی کمرش می درخشیدند . چرخی زد و بیی آن که مرا ببیند ، نگاه ام کرد 
زیبایی عجیب اندام اش فریب ام نمی داد . با قدرت تمام زیر نور کرکره ای آفتاب ، ادرار کرد و 
برهنه در حالی که قطره های ادرار روی ران های خوش تراش اش چکه می کرد و سر می 
.خورد ، از اتاق بیرون رفت 
عماد سیگار برگی را تکه کرد و بی آن که روشن اش کند رو به نوار راه راه نور ایستاد و پشت 
به من نجوا کنان گفت : کسی خواهد آمد که مانند من حس کند و آن کس دیوار من را نابود خواهد 
کرد و یاد مرا محو خواهد ساخت انچنان که آرزومند ان ام و سایه ام خواهد شد و خود این را 
.نخواهد دانست 
صدا و لحن اش تغییر کرده بود . این بار بلند و خطاب به من گفت : کسی که طرف صحبت من 
است اصلن قابلیت چنین تغییری را ندارد اما تغییر کرده است ، می بینی ؟ 
عمه جان لاشخوری شکم پر را برای ضیافت شب آماده می کرد و طنین دستورات اش در تمام 
.تالارها می پیچید 
.ساعت چهل و دو بار نواخت و همه چیز ساکت شد 
نمی فهمیدم من منظور عماد چیست و این از نگاه و حرکات ساده ام معلوم بود . عماد خشمگین 
.نگاه ام کرد . رنگ چشم هایش سیاه شده بود و نگاه اش مرا نمی دید 
! با من برقص - 
تحکم صدایش از جا بلندم کرد . به سمت اش رفتم و بی اراده ایستادم . اندام برهنه اش گاه چون 
مردان اساطیری به چشم می آمد و تا نگاهی دیگر می انداختم چون مردی نحیف و لاغر و خموده 
.بود 
دست چپ اش را در کمرم حلقه کرد و فشار داد . دردی وحشتناک در ستون ام پیچید . با دست 
راست اش دنباله ی موهایم را گرفت و رو به پایین کشید . نفس اش بوی خون و همآغوشی می داد 
. نزدیک شد و به زمزمه گفت : بعد از این اتاق در انتهای این سالن دری ست که به خرمهره های 
بی قیمت تزیین شده است . پشت آن در ، سایه ای است که مال هیچ چیز و هیچ کس نیست . چیزی 
به جا مانده از خاطره ای فراموش شده که بیهوده به جا مانده است . تسلیم باش ! تسلیم باش ! . من 
!فرشته ام و تن ام به عبث بر تنی نیاسوده مگر برای دیگری . تسلیم باش 
!دهان ام به سختی تکان می خورد ، به زحمت گفتم : شهره ! آلخاندرو 
تکان شدیدی خورد و رهایم کرد . به نظر ضعیف و بیمار می آمد . دست به ستون سه پایه اش 
.گذاشت و فوری روپوش کارش را پوشید و شروع به نقاشی کرد 
نگاه بیمارش روی تخته ی کارش می چرخید . بدون این که نگاه ام کند ، گویا مخاطب اش من 
نباشم گفت : آلخاندرو پژواک سخنان مرد دیگری ، زنی ، یا زنانی ست . وقتی به این موضوع 
فکر می کنم به این نتیجه ی موهوم می رسم که جایی زنی هست که با این نور برابر است و به 
.نوار نور کف اتاق اشاره کرد 
پیر دختر مو قرمز با تنگ شراب وارد اتاق شد . و من قبل از این که در بسته شود از اتاق خارج 
.شدم 
ساعت سی بار نواخت . ایوان عمارت تاریک شده بود . روی پله ی اول نشسته بودم و دگمه های 
...کنده شده ی روپوش کار عماد را جمع می کردم ، می ریختم توی گیلاسی که دست ام بود 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی