دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
ناگهان چه قدر زود دیر می شود  
                        			
پنجره را که بست . نفس راحتی کشيد . برگشت تا مطمئن شود چفت پنجره را محکم کرده است.بيرون باران می 
باريد . ظهر هم باريده بود . اما امشب تند و يکريز می باريد . کيف دستی اش را روی ميز گذاشت . خيس شده بود 
.. سر يع کتا بها را از درونش بيرون آورد. خشک بودند . بعد از مدتها گشتن و سفارش کردن آنها را پيدا کرده بود 
خيالش که راحت شد . پالتوی بلندش را در آورد . آويزان کرد روی پشتی صندلی نزديک بخاری . شعله ی بخاری 
.را زياد کرد . دستهاش را بهم ماليد و رفت سمت آشپزخانه . همه چيز سرد بود. همه جا ساکت بود مثل هميشه 
زير کتری را روشن کرد . شال گردن بلند دست بافت را از دور گردنش برداشت. آن هم نم داشت . دستی به حالت 
نوازش به آن کشيد و آويزانش کرد نزديک بخاری. هوای خانه هنوز سرد بود . ساعت ده شب بود . لامپ کوچک 
بالای ميز آشپزخانه را روشن کرد . نور خفيف٬ ديوار ها ی تاريک و کدر را در تاريکی محو کرده بود .سرما از 
دستهاش بيرون نمی رفت . رفت طرف دستشويی. بدون اينکه به آينه نگاه کند ٬ شير آب گرم را باز کرد . هر دو 
دستش را گرفت زير آب. داشت به آب نگاه می کرد که می ريخت روی دستش و می رفت توی راه آب . آنقدر 
نگاه کرد تا با سوزش دستش به خود آمد . دستش قرمز شده بود و گز گز می کرد . شير را بست . حوله را 
برداشت و ميان دو دستش فشرد . هنوز به آينه نگاه نمی کرد . مکث کرد. نفسش را حبس کرد . آرام سرش را به 
سمت آينه بلند کرد . موهايش خيس و آويزان بودند. گونه ها گود رفته بود .شقيقه هاش سفيد شده بود ند . حتی 
سفيدی ته ريشش هم زير نور برق می زد و خودش را نشان می داد . کمی گرم شده بود . برگشت توی آشپزخانه 
کتری را از روی گاز برداشت . يک پاکت شير را توی شير جوش ريخت و روی شعله گذاشت. از وقتی مادر 
مرده بود . غذايی روی گاز درست نشده بود. همه چيز سرد بود و حاضری . پشت ميز نشست . نوشته های نيمه 
کاره را روی ميز گذاشت . کتابهای تازه را کناری چيد . انگار شوق خريد کتابهای ناياب بيشتر از خواندنشان بود 
که حالا ميلی برای ورق زدن هم نداشت. تمام روز را راه رفته بود . تمام روز کلنجار رفته بود و الان توی خانه 
بايد با سکوت هم کل کل می کرد . صدای ضربه های باران که به شيشه می خورد .موسيقی آرامی بود که می 
گفت تنها سکوت نيست من هم هستم .. سرش را روی ميز گذاشته بود . صدای سر رفتن شير مثل تلنگری ناغافل 
از جا پراندش . به طرف گاز رفت و شير باقی مانده را توی ليوان دسته دار بزرگی ريخت . دستمال را خيس کرد 
و روی سر رفته ی شير انداخت . برگشت پشت ميز نشست . ليوان را به صورتش نزديک کرد . گرمای ليوان 
حس غريبی درونش ايجاد می کرد مثل يک جور دلشوره داشتن . از بوی شير داغ هميشه مست می شد . مثل 
دوران کودکی دور سفره ٬ صبح زود ٬ وقت مدرسه رفتن. يک تصوير تند و گنگ و دور بود که هميشه می آمد و 
می گذشت . اولين جرعه شير را که خورد با بغضی که توی گلوش بود قاطی شد و بعد هق هقی طولانی ليوان 
.شير را سرد کرد . هميشه هوا که بارانی می شد تنهايی اش را بيشتر حس می کرد . کتاب رويی را برداشت 
جلدش را که ورق زد ديد. کسی با خطی آشنا نوشته / اين کتاب را در تاريخ ... خريدم به سفارش او که دوستش 
می دارم تا ابد / تاريخ ده سال قبل بود . چيزی به يادش نيامد . فقط دست خط آنقدر آشنا بود که نمی گذاشت راحت 
از کنارش بگذرد. کاغذهای کتاب ٬ کاهی و زرد شده بودند و عاقبت به دستفروش فروخته شده بود .کتاب را ورق 
زد . از لای هرفصل کتاب کاغذهای فيش بردای بيرون می افتاد . نوشته ای خلاصه شده از هر فصلی که خوانده 
بود . کتاب را با دقت بيشتر ورق زد . چيزی پيدا نکرد . کتاب را می شناخت اما نمی دانست از کجا . دستانی را 
که کتاب را ورق زده بود بوی آشنايی می داد . کتاب را باز کرد و به صورتش چسباند . چيزی از لای کتاب روی 
...ميز افتاد . نگاه گرد . گل بنفشه ی خشک شده ای را که به او هديه داده بود شناخت 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی