نوای فادو
قلموها را کناری می گذارم . از پشت سه پایه بلند می شوم . چراغ را روشن می کنم . از این
دریچه به خط مستقیم که نگاه کنی فقط سفیدی کوه ها را می بینی . نمی دانم کدام یکی از ضلع
.های دماوند است . ما طرف شمال غرب هستیم ، حتمن ضلع غربی دماوند است
بسته ی سیگار را از جیب مانتوی کارم در می آورم . نگاهی به پایین می اندازم . توی محوطه
حیاط ، سرایدار با راننده ای که خیال آوردن ماشین را به پارکینگ دارد مشغول حرف زدن است
.و مرتب با دست اش به یکی از طبقات برج اشاره می کند
فندک را پیدا نمی کنم . بر می گردم می روم طرف آشپز خانه از توی کشو کبریت را پیدا می کنم
. تلفن زنگ می زند . اندکی مکث می کنم بعد به سمت تلفن می روم ، حوصله ی جواب دادن به
.این شماره را ندارم . صدای تلفن قطع می شود
نزدیک غروب شده است اما هوا هنوز حالت بعد از ظهری خنک را دارد . صدای بچه ها از
.محوطه ی پایین می آید . صدای بوق ماشین ها یی که رد می شوند
هنوز سیگارام را روشن نکرده ام . روبه روی بوم ایستاده ام و به اثر قلمو روی رنگ فکر می
کنم . فکر می کنم ، این طوری بهتر باشد . ملموس تر است ، ارتباط بین نقاش و تابلو حفظ می
.شود
بوی سیگار با بوی چمن آب خورده مخلوط شده و معجونی آرامش بخش درست کرده که با نسیمی
.خنک از پنجره داخل اتاق می آید
.سمت پنجره کشیده می شوم . سیگارام را روشن می کنم و کبریت سوخته را می اندازم بیرون
.نگا ه ام با سقوط کبریت به سمت پایین کشیده می شود تا جایی که ناپدید می شود و دیگر نمی بینم اش
چند طبقه پایین تر از ما ، از پنجره ای باز ، دود و گاهی که ممتد نگاه می کنی دستی سریع خاک
.سیگارش را می تکاند و بعد دوباره کمی دود
با صدای جیغ و گریه ی بچه ای ، نگا ه ام به پایین تر کشیده می شود . دختر بچه ی کوچکی از
روی دوچر خه اش افتاده است . مادرش آهسته به سویش می رود و با یک دست بچه را بلند می
کند ، لباس اش را می تکاند ، نگاهی به زانوی بچه می اندازد و دوچرخه را از روی زمین به
کناری می کشد . گمان می کنم پرستار بچه باشد . کودک را نوازش یا بغل نمی کند ، صورتش را
نمی بوسد ، کودک هم رغبتی به آغوش او ندارد . دست بچه را گرفته است و به سمت ورودی
.برج می آید . دیگر نمی بینم اش .باید به در آسانسور رسیده باشد
دستی سریع خاک سیگارش را می تکاند . همان پنجره اما درست نمی توانم تشخیص بدهم کدام
طبقه است . بیشتر اهالی را نمی شناسم . خاصیت خوب زندگی مدرن امروزی همین است . می
آیم می نشینم روی کاناپه . حرکتی نمی کنم . هوای خوبی است دلم می خواست کمی قدم بزنم . هر
وقت مامان خانه نیست حوصله ی غذا خوردن ندارم . از صبح تا به حالا آنقدر چایی خورده ام که
.حالت تهوع گرفته ام . خم می شوم و یک برگه ی زرد آلو از روی میز بر می دارم و می جوم
دهان ام تلخ است . گوشی ام زنگ می زند . جواب نمی دهم . خودشان می دانند اگر جواب ندهم
.مساله ی مهمی پیش نیامده و نگران نمی شوند
.روی کاناپه دراز می کشم . چشمهایم را می بندم . به دستهای طبقه ی پایین فکر می کنم
دست هایش را دوست دارم . حس عجیبی نسبت به آنها دارم . خودش را نمی دانم کیست اما دستها را
.می شناسم
بلند می شوم و بی اختیار و سریع به طرف پنجره می روم . تا کمر خم می شوم . موهایم می ریزد
پایین و گیره ای که زده ام پرت می شود کف محوطه و تکه تکه می شود . سریع بر می گردم
داخل اتاق . به تجسم قیافه ام خنده ام می گیرد .
دست ها نبودند . مایوس به خیابان روبرو نگاه می کنم . مردی سبز پوش سر دیوار خانه ی آن طرف
خیابان شاخه های درختی را اره می کند و شاخه ها را پرت می کند کنار جوی خیابان ، چند دختر
با شال ها و کفش های نارنجی و سبز روشن از عرض خیابان رد می شوند . خیابان ما فرعی
.است و ماشین کمی از آن عبور می کند
به پایین نگاه می کنم . یک زن و مرد دسته گلی به دست دارند و وارد ورودی ساختمان می شوند
.گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد . هیچ حرکت غیر منتظره ای روی نمی دهد تا کمی از خودت جدا
.شوی
روفرشی ام را در می آورم ، کف پاهایم عرق کرده است . صدای پای خیس روی
.کف سرامیک . نوسان آهنگ امروزی
.یک دور توی خانه راه می روم و بی اختیار میروم سمت پنجره
دست هایش را لب پنجره گذاشته است . انگار تکیه داده باشد و بیرون را نگاه کند . دستها را تا بالای
آرنج می بینم . دست های مردانه ، با فرمی متناسب و نرمال ، انگشت های کشیده و بلندش را
روی بازوانش حلقه کرده است . دست ها حالتی آسوده دارند . نه ساعت به دست دارد نه انگشتری
.. شاید برهنه باشد یا بلوز آستین حلقه ای تنش باشد . از موهای پر دست اش خوش ام می آید
گرمی اش را حس می کنم . ضربان نبض اش را می فهمم . شیار های انگشت ها یش را
.انگارمی شناسم . درون رگ هایش کشیده می شوم و جریان پیدا می کنم
سنگینی نگاه ام را روی دست اش حس می کند . تا سینه سرش را بیرون می آورد و به بالا نگاه
.می کند
. هر دو می خندیم |