نشانی
از میدان بزرگ ساعت به سمت غرب که بپیچد ، بلوار شلوغی با ماشین ها و آدم های ریز و
.درشت دهان باز می کند
.سمت راست بلوار ، درست در ابتدای خیابان ، ردیف ماشین های سواری صف کشیده اند
راننده هایشان یا چمباتمه زده اند زیر درختان کنار بلوار و سیگار می کشند ، یا دو سه متر با
فاصله از ماشین های قراضه ، زیر ظل آفتاب درحالی که یک چشم خود را بسته اند و از شدت
،فریاد رگ گردن شان باد کرده است و عرق از روی گردن چرب و براق شان سرازیر شده است
با صدایی گرفته و رگ به رگ شده ، هول می زنند ، تندتر از بقیه مسافران را شکار و سوار
.ماشین شان کنند
سمت چپ بلوار درست بعد از گارد ریل وسط ، جایی که ماشین ها خلاف جهت این طرف خیابان
می آیند ، کنار چیزی شیبه پیاده رو اگر بیاید ، با زنجیره ی دستفروشان رنگ و وارنگ مواجه
.می شود . از پیرزنان سنگ پا فروش تا مردانی که لباس های زیر زنانه می فروشند
کنار بساطشان که راه برود ، مرتب تنه می خورد . اگر مجبور شد از این طرف عبور کند باید
.سرعت قدم هایش از سرعت نگاه کردن اش بیش تر باشد
باید برگردم به همان قسمت ، همان سمت اول خیابان ، دهانه ی ورودی را می گویم ، از آن
جاست که داستان آغاز می شود و می توانید پیدایش کنید ، طرف دیگر بیراهه است ، به او نمی
.رسید
اگر از همین دهانه ی شلوغ به سمت غرب حرکت کند ، منظره ی سمت راست چیزی ندارد ، جز
میوه فروشی و گلفروشی ، هر صد قدم یک بار چشمان اش با گل و میوه آشنا می شود و عاقبت
.رو برمی گرداند به سمت دیگر ، یا خواهد گرداند ، این جا نمی دانم کدام فعل را دوست دارد
چند ماه پیش دو گلدان شمعدانی را به یاد دوران کودکی اش از یکی از این گلفروشی های بی در و
پیکر خرید ، تصویر دوران کودکی لغزان و گریزان بود . فقط چیزی شبیه گل های شمعدانی را
.در خاطر داشت و بعد از خرید گلدان ها تازه به یاد آورد ، گلدان کودکی شاپسند بوده نه شمعدانی
بعد از این که گلدان ها را لبه ی ایوان بالکن گذاشت با خود فکر کرد ، شاپسند یا شمعدانی چه
فرقی می کند وقتی ذهن ام درست به موقع به هم ریخته و پریشان است ، موضوع کودکی بود که
.حالا این هم گلدان اش
گلفروشی و میوه فروشی یک خط در میان ادامه دارد ، پس بهتر است دیگر اسمی از آن ها
.نیاورم
از پمپ بنزین این خیابان که قدمت چند صد ساله اش را فریاد می کشد ، خاطره ای یا نکته ای
،قابل تامل در ذهن ندارد . پس می تواند بدون تمرکز و اندیشیدن از آن بگذرد . اغلب اوقات
.فراموش می کند پمپ بنزین درست در کدام نقطه ی خیابان با چه فاصله ای از چه کوچه ای است
.تا حالا پیش نیامده است که آن جا بنزین زده باشد چون ماشینی ندارد
از پمپ بنزین هم که بگذرد تقریبن دویست متر بالاتر چهارراه بزرگی ست که اسم اش را دوست
ندارد و هر بار که به این قسمت نزدیک می شود ، حس عصبانیتی گنگ وجودش را لبریز می
.کند
مدت ها پیش پیرمردی مفنگی را با کلاه و تبرزین و عبای سفید به شکلی ثابت و همه روزه بر سر
این چهارراه بزرگ و بد اسم می دید. او همیشه مشغول گپ زدن با کسی بود . زن ، مرد ، پیر و
جوان فرقی نداشت . گویا فکر می کرد رسالت اش را در کار گرفتن مغز مردم بیچاره به تمام و
.کمال انجام می دهد و خود به تکامل رسیده است
به یادش آمد مدتی است او را ندیده است . و با خودش فکر کرد یا رفته یا مرده است . به همین
.سادگی
کجا بودیم !؟ بله ، از چهار راه که بگذرد اولین خیابان نه ، دومین خیابان که نام آن روی تابلوی
،بی رنگ و رویی بر دیوارش میخکوب شده است و یک نام کوچک را در خود جای داده است
بدون پیشوند و پسوندی ، آخرین خیابانی است که باید در آن به سمت بالا حرکت کند . خیابان تک
.اسمی ما شیب ملایمی به سمت بالا دارد . این همان خیابان آخری است . دیگر خیابانی نداریم
.بقیه کوچه است
خیابان تک اسمی شیب دار ، عرض پهنی دارد . دوطرفه است و انتها و ابتدای آن از بالا به پایین
.به همت اهالی شهرداری دو اتوبان تازه مرمت شده را به هم وصل می کند
این خیابان شب ها تاریک و وحشتناک می شود . نور کمرنگ تیرهای چراغ برقی که فقط در یک
طرف خیابان و آن هم با فاصله ی زیادی از هم قرار دارند ، او را وادار می کند چشمان اش را از
.بی نوری این خیابان تنگ کند ، تا بهتر ببیند
بعد وقتی هن وهن کنان به چهارراهی تقریبن کوچک می رسد که خیابانی کوچه مانند به غربی و
شرقی تقسیم اش می کند . کمی می ایستد . نفس تازه می کند . به باجه ی تلفن عمومی نگاه می کند
. به دختر و پسر آویزان از گوشی ها نگاه می کند . بعد به مغزش فشار می آورد که از مغازه ی
.این مردک تریاکی چیزی باید بخرد یا نه ؟ و بعد به سمت غرب این چهارراه کوچک می پیچد
وارد کوچه ی غربی که می شود ، یاد محله های قدیمی تهران می افتد . یعنی فقط صدای
.جیرجیرکی که روی درختی می خواند ، این تداعی را برای او دارد
.سیگاری روشن می کند و به نور سرخ اش میان سکوت و تاریکی کوچه خیره می شود
حالا دیگر باید از نگاه به سیگار دست بکشد چون به سر پیچ کوچه رسیده است و باید به سمت
ساختمان های موازی و قطار شده برود . ساختمان هایی با نمایی پست مدرن . نمای آجری ادغام
شده با سنگ سرخ و زرد کوهستان . این فضای مدرنی که میان محله های سنتی شکل گرفته است
، تضاد وحشیانه ای ایجاد کرده است . تضاد ساختمان ها و معماری آن ها با ساکنین عامی اش
.مثل جیغ پرده ی گوش را پاره می کند
.کلید را کورمال کورمال در قفل در می اندازد . از پله ها بالا می رود . به طبقه ی دوم می رسد
شک می کند . پشت سرش را نگاهی می اندازد . تایمر چراغ راه پله تمام می شود . چراغ
.خاموش می شود . با خود فکر می کند . طبقه ی چندم است ؟ چراغ را دوباره روشن می کند
بالای در واحد سه نقش بسته است . کلید را در قفل می چرخاند . از واحد بغل ، زن روستایی با
ولع و خشمی غریب در را باز می کند . موهای کوتاه اش را شبیه مردان رومی کوتاه کرده است
و هیکل چاق اش تناسب سینه ها و باسن را یکدست کرده است . از میان در آپارتمان اش بوی
غذاهای روستایی به همراه صدای بلند تلویزیون و چند کودک می ریزد روی صورت اش . مکث
.می کند . زن از این که مورد توجه او نیست خشمگین است و در را می کوبد
چند وقت پیش مدیر ساختمان به او گفته بود ، واحد بغل از شما ناراحت است . اعتراض کرده
.است که از منزل شما هیچ صدایی شنیده نمی شود ، و شما در راه پله با کسی صحبت نمی کنید
.با همسایه ها رفت و آمد ندارید و خیلی آرام و بی سر و صدا هستید
کف دست اش را می مالد روی شلوارش و بعد وارد آپارتمان اش می شود . پشت گردن اش
درست میان دو کتف ، نزدیک گردن ، مدام تیر می کشد . قبل از این که چراغ را روشن کند ، با
.دست راست گردن اش را می مالد
دوش حمام را باز می کند و در را می بندد تا از بخار پر شود . زیر کتری را روشن می کند . می
رود طرف حمام . برمی گردد تلویزیون را روشن می کند . کانال ها را می گرداند . روی یکی
از کانال ها که مستند حیوانات پخش می کند نگه می دارد . صدای زوزه ی کفتارهایی که دور
.گاومیش کوچکی گرد امده اند و تکه پاره اش می کنند در تمام آپارتمان می پیچد
قضیه ی چگونه دوش گرفتن و چای خوردن را حذف می کنم . تا حالا وضعیت تشویشی که دارد
.، مشخص شده است . شرح دادن این جزییات از حوصله ی خواننده بیرون است
مثل این است که نیمه شب است و او از گرما بیدار شده است . ولی وقتی در بالکن را باز می کند
و چنگکی را که لبه ی ایوان گیر داده شده است را می بیند ، ضربان قلب اش آن قدر زیاد می شود
.که ته گلویش یه زیر فک اش کوبیده می شود . خشک می شود . گردن اش درد شدیدی می گیرد
قدرت تکان خوردن ندارد . به خصوص وقتی طنابی که به چنگک آویزان است شروع به تکان
!خوردن می کند و چنگک را با فشار به لبه ی سکوی ایوان می چسباند ، می فهمد که آمده اند
در هر یک ثانیه هزار فکر و راه نجات بی نتیجه می آید و می رود و او خشک شده میان آستانه ی
.در ایستاده است
دستگیره ی در بالکن را در مشت می فشارد و با تمام انرژی که باقیمانده است سعی می کند در
بالکن را آهسته ببندد . دستگیره در سرمای دست اش مثل آهن گداخته گرم است . می خواهد با
تمام وجود درون گرمایش ذوب شود . می خواهد زمان ثابت شود و او با گرمای دستگیره ای که
در دست اش است ، بخار شود . اما هیچکدام از این خواستن ها اتفاق نمی افتد . معجزه ای روی
.نمی دهد
.میان ترس و وحشت تنها است و آن ها آمده اند
از گرمای دستگیره دل می کند و سراسیمه به سراغ تلفن می رود . با این که می داند فایده ای
ندارد ، گوشی را بر می دارد و گوش اش را چنان به گوشی می چسباند که جان را به هر بی
.جانی بر می گرداند آن طور که امید را درون اش جستجو می کند
تلفن قطع است . پیش از این باید حدس اش را می زد . به اتاق برمی گردد . حتم دارد که هنوز به
.آخر کار نرسیده است . یا حداقل امید دارد که آخر کار او این گونه نباید باشد
صدای طارمی در و باز شدن قفل آن می آید . از دو طرف آمده اند . راه فراری نگذاشته اند . به
فرض اگر هم راه فراری بود مگر او می توانست با این تن ناتئان از طبقه ی دوم یک ساختمان به
.کوچه بپرد
اما او هنوز امید دارد . یا شاید کسانی که زمان مرگشان نزدیک می شود ، باز فکر می کنند امید
.دارند و موقع مرگ شان نیست
تمام تن اش یخ کرده است . صدای قلب اش مثل صدای طبل توی تمام تن اش می کوبد . آرزو می
.کند ، کاش یک اسلحه داشتم . کاش این همه محتاط نبودم و فقط یک اسلحه داشتم
.صدای بریدن شیشه ی در ایوان می آید
از آشپزخانه یک چاقوی بزرگ برمی دارد و با سرعت به اتاق کار می رود . اول می خواهد در
.اتاق را قفل کند . اما فایده ای ندارد ، آن را هم باز می کنند . پس بهتر است زودتر ببیندشان
در بچگی هم از ندیدن و ترسیدن بدش می آمد . حتا وقتی که مریض بود ، تا آخرین لحظه به
.سوزنی که در گوشت اش فرو می رفت نگاه می کرد . تا زمانی که درد جاری می شد
نباید وا بدهد . تا این جا خود نویسنده هم دوست ندارد قهرمان داستان اش ترسو و بزدل باشد . اما
،صدای مرگ از اتفاق اش وحشت انگیزتر است . چطور می توانم رهایش کنم از این همه زجر
.باید تاب آورد
،پشت میز کارش می نشیند . ورق های روی میز را نگاه می کند . آرزو می کند ، کلمه ای شود
میان آن همه نوشته . صدای زنگدارباز شدن لولای در آپارتمان می پیچد. چراغ مطالعه را روشن
می کند . چاقو در دست اش می لرزد و تیغه ی بلند آن نور سفید چراغ را در چشم اش فرو می
.کند
.عنکبوت ریزی روی کاغذها می دود و در تاریکی پشت میز گم می شود |