دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
بعد از خاکستر   
                        			
.بی بی در حياط را بست . دست اش را به کمرش کشيد و آرام راست شد 
. يا علی گفت و قدم های آهسته اش را به طرف حوض رساند 
 با شناختی که از وسواس بی بی داشتم مطمئن بودم دستهایش را توی حوض آب نمی کند و بر می 
گردد به مهمان خانه تا ريخت و پاش های مهمان ها را جمع و جور کند . اما تعجبم وقتی زياد شد 
.که نه تنها موجهای حوض را نوازش کرد بلکه يک راست رفت طرف پله های زير زمين 
 نمی دانستم چه کار داشت خيلی وقت بود زير زمين نمی رفت . کمر درد داشت . می گفت٬ هميشه 
.می گفت : کمرم رو شيکوندن . من جوابی نداشتم . اين را به همه می گفت 
نور ضعيفی که از شيشه های کوچک زير زمين توی حوض افتاده بود قلقلک ام می داد . اتاق من 
روبروی تنها اتاق خانه بود که هم مهمان خانه بود هم نشيمن و اتاق خواب .که با يک راهروی 
.دومتری از هم جدا می شد 
 ديروز غروب وقتی مولايی آمده بود تا آمپول ام را بزند وقت رفتنش شنيدم که بی بی ام گفته بود 
: ذله شدم و يک چيزهای ديگر هم گفته بود که من نتوانستم بشنوم و بعد خوابم برده بود . اما 
.مطمئن ام از بغض ذله شدم بی بی بود که بيدار شدم و تا صبح به صدای باد گوش دادم 
مثانه ام داشت می ترکيد . چند بار صدا زدم: بی بی ،اما جوابی نداد . خوب گوش دادم، صدای 
.کشيدن چيزی روی چيزی يا روی زمين می آمد 
. در زدند . بی بی صدای آهسته ی در را شنيد از پله ها ی زير زمين بالا آمد و رفت سمت در 
.صدا زدم: بی بی ، جواب نداد 
. در را که باز کرد چند نفر غريبه آمدند تو . بی بی به سمت من اشاره کرد و دوباره رفت طرف زير زمين 
.صندلی چرخدارم جير جير می کرد . يکی از غريبه ها از پشت دسته های چرخ را گرفته بود 
.گفتم : شما کی هستين ؟ 
. اونی که از جلو ی صندلی ام گرفته بود و از پله های در با لا می برد گفت : بهتر ميشين انشا الله 
 حالت تهوع تمام وجودم را گرفته بود. يخ کرده بودم . دسته های صندلی از توی دستم ليز می 
.خورد . چراغ زير زمين روشن بود . با صدای بريده بريده گفتم بی بی 
. صدای کشيدن چيزی روی زمين می آمد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی