دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
پازل    
                        
چونان پازلی مرا لمس می کند     
،بوی عرق دست اش     
خیس می شوم     
تا خورده و چرک و چروک     
می چیندم هر بار ُ، طرحی نو     
می پیچم دور نگاه اش  هر بار     
عریان نو به نو     
ویران می کند  خروش اش     
تکه ها می پاشند     
زمین و خاک و پاره می شوند     
خوابیده     
تکه ای لای انگشت اش جا مانده     
گرم می شوم     

۱۳۸۴/۲/۱۹     

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی