|
بهاره خلیقی
|
پازلچونان پازلی مرا لمس می کند ،بوی عرق دست اش خیس می شوم تا خورده و چرک و چروک می چیندم هر بار ُ، طرحی نو می پیچم دور نگاه اش هر بار عریان نو به نو ویران می کند خروش اش تکه ها می پاشند زمین و خاک و پاره می شوند خوابیده تکه ای لای انگشت اش جا مانده گرم می شوم ۱۳۸۴/۲/۱۹ |