دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
سکوت   
                        			
وقتی در را محکم کوبيد و رفت . آويز نقره ای صدای زنگ داری کرد و بدون مکث افتاد.به سمت آسانسور که 
حرکت کرد٬ نشسته بودم زمين وتکه های شکسته شده را جمع می کردم٬ می ريختم توی دامنم . شماره طبقه 
همکف را که فشار داد .دستم بر يد . خونی خوش رنگ دامن ٬زمين و آويز را رنگ میزد . به سمت پايين که 
رفت٬ دست بريده را مشت کرده بود م و دنبال چيزی می گشتم. به ورودی که رسيد ايستاد ٬شايد برای روشن 
کردن سيگار يا تازه کردن نفس . به بهانه نيافتن چيزی يا نبودن کسی بغض گلويم را سفت کرده بود . بهانه بود يا 
از روی ناچاری که به سمت پنجره دويدم و با همان دستان خونی پرده را کنار کشید م. رنگی شد . با درد زيادی 
.پنجره دوجداره را باز کردم. تا کمر خم شدم. نمای رفتنش آنقدر زيبا بوده که فراموش می کنم فرياد بزنم نرو 
.وقتی که با تمام وجود می خواست که رفته باشد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی