دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
به مناسبت زن    
                        
(1)   

آرزو داشتم   
زنی بودم ، دهاتی   
در روسیه   
با موهای بور   
چشمانی سرخ   
صورت کک مکی   
هر سال   
یک شکم می زاییدم   
و صبح ها از لگد شوهرم   
بیدار می شدم   
دست های یخ زده ام را   
در آتش فقر گرم می کردم   
آرزو داشتم   
نادان ترین زن دنیا بودم   
از این همه سرمست می شدم   
و زندگی زیبا بود   

(2)   

آن جا   
یک درخت بود   
بوف شومی   
زیبا یی اش را   
انکار می کرد   

(3)   

بسیاری مردم   
خوشحال اند   
...چون ایمان دارند که   
من اما   
از او می خواهم   
یک قاب چوبی مرغوب   
برای نقاشی ام   
هدیه کند   

(4)   

رادیکالیزم جستجو   
یک بحران  همگانی است   
و جهان   
در پایین ترین   
منحنی سینوسی   
نسخه های خوشبختی   
روی دست داروخانه ها   
باد کرده   

(5)   

من تمام برداشت ها را   
پذیرفتم   
ذهن سیال من   
کودکی بی پناه بود   

(6)   

 چه می کشم؟-   
می گویند : نقاشی   
هنر   
هنرمندم   
این گلدان است   
این خانه است   
این زن   
فریاد کشیده   
صورت کبودش را پنهان کرده   
 خانه دار است؟-   
زنده است   
یک جور متافیزیک محال   

(7)   
با یک مرد ایتالیایی   
یک شب   
دعای بودا خواندیم   
صبح مرده بود   
روزنامه ها نوشتند : سکته   
اما او   
فقط کتاب دعای دیگری نداشت   

(8)   

گفتند ما نسل اولیم   
ادامه دادند   
گفتند نسل آخریم   
و ادامه دادند   
راه رفتیم   
خوردیم   
خندیدیم   
خوابیدیم   
به دندان دریدیم   
گفتند نسل آینده ایم   
خودکشی کردیم   
نبودیم   
از عشق   
ندیدیم   
از پوچ گریزی نبود   
نیست   

(9)   

بکارت مرا به باد داد   
مرد   
تلخ هم خوابگی ها   
نشئه ی نامه های عاشقانه   
سفارش لبخند می داد نامردی اش   
بور شده   
کنجی خزیده ام   
صندوق دارحماقت   
پرده های دریده   
بوده ام   

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی